تبليغاتX
یک نیم وجبی!

یک نیم وجبی!

 

کوچ

به دلیل سرویس بد و افشای اطلاعات محرمانه کاربران بلاگفا روز ۹ مرداد (چهلم شهدای شنبه خونین) به سرویس دهندگان خارجی مثل ورد پرس و بلاگر کوچ میکنیم..

http://samii-a.blogspot.com/

 

پینوشت: رفتنم از اینجا کوچکترین کاریه که میتونم در این زمان انجام بدم.

جمعه 9 مرداد1388 |

 
 

برگشتم

پریروز از سفر قندهار برگشتم، سفر بدی نبود ولی برای رضای خدا هم که شده حتی یکی از اون دو تا کاری که میخواستم انجام بدم، انجام ندادم. توو این سفر یه عروسی رفتیم که اونم خوش گذشت ولی مراسم نیمه کاره موند! چون اومدن و گفتن که چون عروسی مختلط هستش باید جمعش کنید! حالا من نمیدونم چه آدم واقعن جالبی گزارش داده بوده چون عروسی یه جایی بود که عقل جن هم بهش نمیرسید، یه جایی خیلی خارج از شهر یعنی اونقد خارج از شهر که یه کم دیگه که میرفتی میرسیدی به یه شهر دیگه! هنوز کلی رقص مونده بود تازه عروس و دوماد هنوز مراسم کیک-بُرون رو انجام نداده بودن در نتیجه کَسی کیک نخورد یعنی اینکه کیک ها رو دستمون موند و فرداش من هی کیک میخوردم بلکه تموم شه ولی موفق نشدم تمومش کنم یعنی من که انقد کیک دوست دارم دیگه بدم میومد ازَش.

حالا برگشتنمون از عروسی هم یه فیلمی بود برا خودش، من که دقیقن پاهام پرس شدن، فک کن هفت نفر توو یه پراید! بعد تازه فک کن توو این وضعیت گم هم بشی، هی رفتیم هی رفتیم یه نیم ساعت همینجوری هی رفتیم تا اینکه رسیدیم به یه جایی که دیگه اصلن جاده تموم شد! ما هم خیلی قشنگ و زیبا دور زدیم و برگشتیم با هزار زحمت تونستیم راه شهر رو پیدا کنیم. توو این خیابونا و جاده ها من نمیدونم چرا انقد تپه سر راه گذاشته بودن البته تپّه که چه عرض کنم بگم قلّه بهتره! بعد حالا بازم فک کن (چقد امروز شما فک کردین ها!) توو همون پراید باشی و از رو این قلّه ها هم رد شی دیگه واوبلاست یعنی دل و روده ی آدم میاد توو دهنش .

دیگه همینا فقط خواستم بگم که برگشتم هر چند ما که کَسی رو نداریم که نگرانمون بشه ولی خُب آدم که پررو باشه همینه دیگه!

سه شنبه 6 مرداد1388 |

 
 

کلّه پَخه مسافر!

دارم میرم مسافرت، یه مدتی نیستم. این یه مدتی که میگم منظور بازه ی ]یک هفته ، یک ما ه)هستش! توجه کنید که  ابتدای بازه از نوع بسته هستش (برای اولین بار ریاضی رو از راست به چپ بخونید، خُب اینم یه مدلشه دیگه!) یعنی یک هفته حتمن نیستم (شما در حالیکه خوشحالین و چشماتون از این برق گرگیا میزنه: دلمون برات خیلی تنگ میشه!!!) این سفر خیلی لازمه چون اونجا میخوام یه کاری رو که توو عید شروع کردم، ادامه ش بدم و خیلی بیشتر برا TOEFL بخونم. امروز دوباره با بابا حرف زدم و بازم حرفای امیدوارکننده ای از بابا شنیدم. خُب این از این. حالا بریم سر یه موضوع دیگه!

یکی از دوستان بس ارجمند! که بسی ما را حرص میدهند (البته فکر نکنید من دیوار مانند، فقط به حرف هایشان گوش فرا میدهم ها!)، طی سخنانی به نکته ای جالب اشاره کردند، ایشان فرمودند که اینجانب بیسیار بیسیار جالب حرص میخورم!درحقیقت داستان اینگونه است که ایشان مرا حرص می دهند و سپس میخندند!!! آنقدر من حرص خورده ام که هی کلّه ی مبارکم را به دیوار کوفته ام به طوری که کلّه ی اینجانب مقداری پَخ شده است! و هرموقع این نکته را به ایشان متذکر میشوم که ای دوست، کلّه م پَخ شده، ایشان بازهم مرحمت فرموده و میخندند! میبینید داستان ما را

شنبه 27 تیر1388 |

 
 
Free counter and web stats